تبليغاتX
ستاره سکوت <body>
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388


برخيز و پا در راه بنه

چشم ببند و هواي پر طراوت بهار را فرو بده

گوش كن ؛ صداي آواز گنجشك ها را مي شنوي ؟

نواي طبيعت شور انگيز و وهم انگيز تو را مي خواند

با خنده اي بلند و پر از هيجان اين همه زيبايي را پاسخ ده

و ببين كه چگونه نشاط و اشتياق در رگ و خونت مي دود .


سال نو مبارك

كمي دير اومدم ، اما بالاخره اومدم . به خاطر تاخيرم از همه معذرت مي خوام و همينطور به خاطر پاك شدن پيوند دوستان خوبم ( اشتباها پاك شد ) .

به تمام دوستان قديم و جديد عيد باستاني رو تبريك مي گم و آرزومند بهترينها براي شما .


22:16 | ستاره سکوت |




شنبه سوم اسفند 1387


سالها مي گذرند

روزها از پي هم با شتاب مي آيند و مي روند

ساعت ها به دنبال هم بازي مي كنند

بدين سان قرنها گذشته

تا كنون كه اين زمين

زير پاي من محكم است

و محياي زندگي براي من

فرصت اندك است

به قدر پلك بر هم زدن

بايد ثانيه ثانيه زندگي كرد

قدر لحظات را دانست

گويي لحظه اي بعد تو نيستي

كه مي داند

شايد ديگر فرصتي براي عاشقي نباشد

براي دوست داشتن

و همه چيزهاي زيبا

پس دوست بدار

و عشق بورز

و قافله عمر به كسي مجال نمي دهد



ستاره سكوت


12:56 | ستاره سکوت |




سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387


بعدها



مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبار آلود و دور

يا خزاني خالي از فرياد وشور



مرگ من روزي فرا خواهد رسيد :

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان دگر

سايه اي ز امروزها ، ديروزها !



ديدگانم همچو دالانهاي تار

گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد درد



مي خزند آرام روي دفترم

دست هايم فارغ از افسون شعر

ياد مي آرم كه در دستان من

روزگاري شعله مي زد خون شعر



خاك مي خواند مرا هر دم به خويش

مي رسند از ره كه در خاكم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل به روي گور غمناكم نهند



بعد من ناگه به يك سو مي روند

پرده هاي تيره ي دنياي من

چشم هاي ناشناسي مي خزند

روي كاغذها و دفترهاي من



در اتاق كوچكم پا مي نهند

بعد من ، با ياد من بيگانه اي

در بر آئينه مي ماند بجاي

تار مويي ، نقش دستي ، شانه اي



مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش

هر چه بر جا مانده ويران مي شود

روح من چون بادبان قايقي

در افق ها دور و پنهان مي شود



مي شتابند از پي هم بي شكيب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه اي

خيره مي ماند به چشم راهها



ليك ديگر پيكر سرد مرا

مي فشارد خاك دامن گير خاك !

بي تو ، دور از ضربه هاي قلب تو

قلب من مي پوسد آنجا زير خاك



بعدها نام مرا باران و باد

نرم مي شويند از رخسار سنگ

گور من گمنام مي ماند به راه

فارغ از افسانه هاي نام و ننگ



فروغ فرخزاد






0:0 | ستاره سکوت |




دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387







0:54 | ستاره سکوت |




دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387




اي شب از روياي تو رنگين شده

سينه از عطر توام سنگين شده

اي به روي چشم من گسترده خويش

شادي ام بخشيده از اندوه بيش



فروغ فرخزاد





0:51 | ستاره سکوت |




جمعه هجدهم بهمن 1387


به باغ همسفران



صدا كن مرا .

صداي تو خوب است .

صداي تو سبزينه آن گياه عجيب است

كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد .



در ابعاد اين عصر خاموش

من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنها ترم .

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است .

و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد .

و خاصيت عشق اين است .



كسي نيست ،

بيا زندگي را بدزديم ، آن وقت

ميان دو ديدار قسمت كنيم .

بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم .

بيا زودتر چيزها را ببينيم .

ببين ، عقربك هاي فواره در صحنه ي ساعت حوض

زمان را به گردي بدل مي كنند .

بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام .

بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را .



مرا گرم كن

و يك بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد

و باران تندي گرفت

و سردم شد ، آن وقت در پشت يك سنگ ،

اجاق شقايق مرا گرم كرد .



در اين كوچه هايي كه تاريك هستند

من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم .

من از سطح سيماني قرن مي ترسم .

بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه

جرثقيل است .

مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر

معراج پولاد .

مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات .

اگر كاشف معدن صبح آمد ، صدا كن مرا .

و من ، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو ، بيدار خواهم شد .

و آن وقت

حكايت كن از بمب هايي كه من در خواب بودم و افتاد .

حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم و تر شد

بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند .

در آن گير و داري كه چرخ زره پوش از روي رؤياي

كودك گذر داشت

قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست .

بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد .

چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد .

چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد .



و آن وقت من ، مثل ايماني از تابش « استوا » گرم ،

ترا در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد .



سهراب سپهري


برداشت آزاد


12:25 | ستاره سکوت |




دوشنبه چهاردهم بهمن 1387


آن برتر



به كنار تپه شب رسيد .

با طنين روشن پايش آيينه فضا شكست .

دستم را در تاريكي اندوهي بالا بردم

و كهكشان تهي تنهايي را نشان دادم ،

شب نگاهش مرده بود .

غبار كاروان ها را نشان دادم

و تابش بيراهه ها

و بيكران ريگستان سكوت را ،

و او

پيكره اش خاموشي بود .

لالايي اندوهي بر ما وزيد .

تراوش سياه نگاهش با زمزمۀ سبز علف ها آميخت .

و ناگاه

از آتش لب هايش جرقۀ لبخندي پريد .

در ته چشمانش ، تپۀ شب فرو ريخت .

و من ،

در شكوه تماشا ، فراموشي صدا بودم .



سهراب سپهري



1:12 | ستاره سکوت |




یکشنبه سیزدهم بهمن 1387




سلام دوستان

از شما چه پنهون

امشب اونقدر دلتنگم كه اشك تسكينم نمي ده

شعر حافظ هم آرومم نمي كنه

شادي از قلبم رفته و خواب از چشمم

راستي دلتنگي شما هم مثل دلتنگي من خيس و غمناكه ؟

حتما همه تا به حال اين حس را تجربه كرديد .

اما وقتي دلتنگي بايد چه كرد ؟

اصلا چرا دلتنگ مي شيم ؟

دلتنگي امشب من بي علت نيست

دوست عزيزمون " آواي ني " وبلاگش رو بسته

و من خواننده مداوم نوشته هاش بودم

و به جرأت مي تونم بگم يكي از بهترين وبلاگ نويس ها بود

از دست دادن دوستان خوب قلب آدم رو مي فشاره

اما من براي اينكه بگم هميشه پيش ما جا داره پيوندش رو پاك نمي كنم

و اميدوارم دوباره به جمع ما بياد




0:37 | ستاره سکوت |




شنبه دوازدهم بهمن 1387


هديه



من از نهايت شب حرف مي زنم

من از نهايت تاريكي

و از نهايت شب حرف مي زنم



اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور

و يك دريچه كه از آن

به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم



فروغ فرخزاد




1:51 | ستاره سکوت |




شنبه پنجم بهمن 1387


همراه

تنها در بی چراغی شب ها می رفتم .

دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود .

همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود .

مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد .

لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود .

تنها می رفتم . می شنوی ؟ تنها .

من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم .

آئینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند .

درها عبور غمناک مرا می جستند .

و من می رفتم . می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم .

ناگهان ... تو از بیراهه ی لحظه ها ، میان دو تاریکی ، به من پیوستی .

صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت درآمیخت :

همه تپش هایم از آن تو باد ، چهره به شب پیوسته !

همه تپش هایم .

من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم .

دستم را به سراسر شب کشیدم ،

زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید .

خوشه فضا را فشردم ،

قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید .

و سرانجام

در آهنگ مه آلود نیایش تو را گم کردم .

میان ما سرگردانی بیابان هاست .

بی چراغی شب ها ، بستر خاکی غربت ها ، فراموشی آتش هاست .

میان ما " هزار و یک شب " جست و جوها ست .

 

سهراب سپهری


19:1 | ستاره سکوت |






ستاره سکوت